loading...

باشگاه کاراته شهرستان بابل

پس از 11 سال درحالی که طی سه سال و نیم دان دو گرفته بودم و هرگز از تمرین کردن و تعلیم شاگردان و خدمت به کاراته و دفاع از حیثیت آن شانه خالی نکرده بودم با خاطری

سرگذشت دوران زندگی کاراته ای استاد مرتضی کاتوزیان هنرمند و اولین کمربند مشکی ایران از سبک کان ذن ریو

در67 سالگی از من می خواهند راجع به سالهای جوانیم بنویسم.وقتی می گویم در این سن صحیح نیست انسان از خودش تعریف کند مسئولین کاراته می گویند:برای تاریخ این ورزش لازم است ،چرا که وظیفه ای است برای آگاهی نسل جوان از زحماتی که گذشتگان برای گسترش و شناساندن این ورزش متحمل شده اند.باشد خواهم نوشت و  خدا را گواه می گیرم مطالبی را که خواهم نوشت جز حقیقت نیست اما از ذکر پاره ای حوادث و اسامی بخاطر ملاحظاتی که دارم معذورم.از کودکی به ورزش های انفرادی مخصوصا کشتی و مشت زنی علاقه زیادی داشتم از 10 سالگی با دوستان هم سن و سال مسابقات محلی و دوستانه ورزشی ترتیب می دادیم و ساعات بیکاری به زدن کیسه و تمرین فنون مشت زنی و احیانا کشتی گرفتن می گذشت. بخاطر همین زمینه قبلی در سالهای آخر دبیرستان وقتی به مشت زنی روی آوردم با دستان سریع و دید نسبتا خوبی که داشتم بسرعت ترقی کرده جزو حریفان روزهای تمرین قهرمانان ملی پوش درآمدم.با پیروزی در یک مسابقه مقابل بوکسور سرشناسی که آن سال قهرمان کشور شده بود تا حدودی مورد توجه دوستان این رشته ورزشی قرار گرفتم بعد از دبیرستان مشکلات زندگی چند سالی مرا از ورزش جدی و قهرمانی دور کرد. تا اینکه شبی توسط یکی از دوستانم به تمرین بچه های کاراته آن موقع یعنی اوایل سال 46 که حدود بیست نفری می شدند آشنا شدم ورزشی که نامش را فقط در فیلم های سینمایی شنیده بودم و فرق آن را حتی با جودو نمی دانستم با کنجکاوی زیاد وارد سالن تمرین شده و در قسمت تماشاچیان نشستم. اولین موردی که توجه مرا جلب کرد لباسهای تمیز و عجیبی بود که به تن داشتند و ادب و احترامی که نسبت به هم رعایت می کردند!احساس می کردم که وارد سرزمین بیگانه ای شده ام.حرکات و تکنیک پاهایشان مخصوصا لگدهای روبه پشت (اویش ریوگری ها) انسان را متعجب می کرد.در ایران همه عادت داشتند روی پاهایشان محکم بایستند و با دستان مبارزه کنند به هیچ وجه فرهنگ زدن ضربه به پا را نداشتند.مطلب دیگری که نظرم را جلب کرد استاد این ورزش بود او را با نام عجیب (سن سی)می نامیدند جوانی بود خوشرو و دوست داشتنی با اندامی ورزیده و دستانی نیرومند و پینه بسته ، با علاقه و احساس مسئولیت زیاد به شاگردان تعلیم می داد.نامش را از شخصی که پهلویم نشسته بود پرسیدم؟ گفت دکتر فرهاد وارسته، تا آخر جلسه تمرین در سالن ورزش ماندم و بعد به استاد مراجعه و تقاضای ثبت نام کردم.استاد وارسته گفت:«جوان ها در ایران استعدادهای زیاد و پشتکار کمی دارند!فکر می کنم آرزوی اینکه روزی شاگرد کمربند سیاه یا حتی کمربند قهوه ای داشته باشم هرگز عملی نشود در این چند سال که به تمرین دادن مشغول هستم فقط چند کمربند سبز خط یک دارم که تعدادی از آنها بعد از درجه گرفتن به باشگاه نمی آیند.»گفتم انشااله آرزوی شما را عملی می کنم، لبخندی زده گفتند خواهیم دید.با ادب تمام و اعتماد بنفس جواب دادم:خواهیم دید!
اسامی اولین کسانی که کمربند سبز گرفته بودند را بخاطر دارم .عبارتند از آقایان:فغانی، علوی، اصلان، امیرزرشکی و احمدیان که همگی آنها دارای روحیه ای جنگنده و شجاع بودند بعد از چند سالگی تعدادی از آنها بدریافت کمربند سیاه مفتخر شدند.
درجات در سالهای قبل:شروع:کمربند سفید (دارای 5 خط که برای هر خط امتحان جداگانه ای لازم بود)
کمربند سبز (دارای 5 خط که برای هر خط امتحان جداگانه ای لازم بود)
کمربند قهوه ای (دارای 5 خط که برای هر خط امتحان جداگانه ای لازم بود)
کمربند سیاه (دارای 5 خط که برای هر خط امتحان جداگانه ای لازم بود)
جلسات تمرین در هفته سه روز زمان و هر جلسه 3.5 الی 4 ساعت بود.


به علت تعداد کم ورزشکاران، تعلیم با دقت و انضباط کامل انجام می شد.بزودی عاشق این ورزش شدم آنچه در کنار فنون رزمی آن توجه مرا جلب کرد، اعتقادات روانی، تعهدات اخلاقی و مهمتر از همه ذاذان بود (نشستن برای ذن)هفته ای سه جلسه در باشگاه تمرین می کردیم و هفته ای دو جلسه به مدت 3 ماه در ابتدای تابستان سال 46 بطور خصوصی در منزل آقای وارسته به تمرین کاتاهای ابتدایی پرداختم دو روز دیگر هفته را به تنهایی در منزل به تمرین خود با جدیت و علاقه ادامه می دادم.در هفت روز هفته هیچ موضوعی جز بیماری حاد نمی توانست ساعت تمرین را مختل کند آنچه روحم را ارضا و جسمم را نیرومند می ساخت یافته بودم و هرگز حاضر به از دست دادن آن نمی شدم.کاراته به همراه نقاشی که حرفه اصلی ام بود تمام زندگی و رویاهای جوانیم را دراختیار گرفتند.
کاراته آن روزها جزو ورزشهای رسمی نبود و هیچ حامی و تکیه گاهی نداشت.بعد از چند ماهی سالن امجدیه را از بچه های کاراته گرفتند، همگی سردرگم شدیم، تنها جایی که برای تمرین وجود داشت زیرزمین خانه پدری سن سی وارسته در خیابان بهار بود با عشق و علاقه آن را تمیز کردیم.کف آن را شستیم و ماکی وارا (یک ستون چوبی که بالای آن را که باریکتر بود با حصیر و نخ ضخیم پیچیده برای دقت و قدرت ضربات و استحکام نقاط تماس روی آن تمرین می کردند)کار گذاشتیم به علت کوچکی زیرزمین نوبتی در آن تمرین می کردیم طبیعی است از حمام و رختکن خبری نبود همگی ساکها را روی زمین  گذاشته و گی (لباس کاراته)می پوشیدیم چند ماه بعد با دوندگی ها و زحمات زیاد به سن سی وارسته اجازه دادند سه روز در هفته در سالنی در باشگاه گارد آنروز در انتهای خیابان معلم فعلی تمرین کنیم.سالن را تمیز کرده و 2 عدد ماکی وارا در قسمت ورودی آن کار گذاشتیم و زمین را برای تاته می (محل کومیته)با نوار خط کشی کردیم از اطاق بدون وسیله و متروک مجاور سالن به عنوان رختکن استفاده می کردیم.با وجود سرمای چند درجه زیر صفر زمستان آن سال از بخاری خبری نبود!
از چند شیشه شکسته سالن سرما بیرحمانه بر ما می تاخت و تا مغز استخوان هایمان نفوذ می کرد به محض پوشیدن (گی)از ترس سرما ی شدید که قدرت حرکت را از پاهای مان می گرفت، بسرعت دقایقی با پای برهنه می دویدیم آنچه باعث و محرک انجام تمرین در شرایط چنین سختی می شد عشق به این ورزش نوپا و اعتقاد به استاد آن بود.که با جان و دل در آن زمان برای پیشبرد این ورزش می کوشید و زندگی اش وقف آن شده بود.کاراته را کسی نمی شناخت تعدادی با ترس یا بی اعتنایی از کنار آن می گذشتند عده ای نیز در صدد امتحان ارزش رزمی آن بر می آمدند که در موقع خود به تعدادی از آن حوادث اشاره خواهم کرد.
کمربند سبزهای قدیمی ورزش را ترک کرده و یا در جلسات تمرین بطور مرتب حاضر نمی شدند.با گذشت زمان من و دوست عزیزم آقای اتحاد با کمربند سبز پس از سن سی وارسته حافظ حیثیت و آبروی کاراته ایران شدیم برای آنکه بهتر متوجه تفاوت درجات آن روز با امروز باشید توضیحاتی را لازم می‏دانم. برای خط دو کمربند سفید امتحان کاتا و ایپون کومیته می دادیم از خط سه کمربند سفید کومیته تمرین می‏کردیم.برای خط چهار کمربند سفید امتحان ایپون کومیته –جی یوایپون کومیته –کومیته و سه کاتا داشتیم کومیته ها را با مسابقات امروز مقایسه نکنید، جنگی بود تمام عیار بدون در نظر گرفتن وزن حریفان، اصولا به کاراته بصورت یک نبرد بدون اسلحه نگاه می شد نه یک ورزش همگانی، همانطور که در جنگ قد و وزن ملاک نیست در تمرین و امتحان کاراته نیز به حساب نمی آمد.
گاهی برای بچه ها رفتن از خط 3 کمربند سفید به خط 4 کمربند سفید بخاطر امتحان کومیته آن بیش از یکسال طول می کشید تعدادی هم در این مرحله کاراته را رها می کردند.
برای گرفتن کمربند سبز باید 6 کاتا امتحان می دادیم و در امتحان کومیته کمربند سبز باید 2 کمربند سفید که در امتحان کومیته قبول شده و در مسابقات داخلی شرکت کرده بودند را همزمان در یک مبارزه یک نفره با دو نفر در دو تایم از سه تایم مبارزه سه دقیقه ای متوالی مغلوب  و حداقل یک کمربند سبز را که استاد انتخاب می کرد شکست داده یا با او مساوی کرده و برای امتحان کومیته کمربند قهوه ای یک سفید درجه بالا و یک کمربند سبز را در دو تایم از سه تایم سه دقیقه ای متوالی شکست داده و در یک دوره کومیته به صورت برنده بین تمام کمربند سبزهای موجود در باشگاه را شکست می دادی.شب امتحان معمولا (تاتامی)و لباسها خونین می شد!تمامی امتحان دهندگان ضربات شدیدی از یکدیگر دریافت می کردند.قدرت و کیمه ضربات زیاد بود بچه ها از همان خط 3 کمربند سفید تمرین کومیته را شروع می کردند ساعتها با «ماکی وارا» تمرین کرده و سعی بسیار در شکستن اجسامی مانند تخته، آجر، موزائیک با تکنیک های کاراته داشتند «سی کن»و «شوتو»های آنان اغلب پینه بسته و از نزدیک کاملا مشخص بود.
آموخته بودیم در مبارزه تنها باجسم قوی و تنومند نمی شود پیروز شد این روح انسان است که تعیین کننده واقعی است.خلاصه کلام یک کاراته کای 50-60 کیلویی هیچ واهمه ای از یک کاراته کای 100 کیلویی نداشت!

سعی بسیار در نظافت سالن و لباس ورزشی‏مان داشتیم روزهای قبل از تمرین کف سالن را با علاقه با زمین شور می شستیم همین قدر که سقفی بالای سرمان بود و زمینی که روی آن تمرین کنیم برایمان کافی بود نه بفکر شهرت بودیم و نه بفکر درآوردن پول، تمام مخارج سالهای گذشته این ورزش را بچه ها تامین می‏کردند و طبیعی است افرادی که شغل و درآمد بیشتری داشتند مسئولیت بیشتری را می پذیرفتند.
به خاطر مشکلات و نبودن امکانات و شرایط سخت، دوستی عمیق  و پیوستگی زیادی با وجود رقابت های ورزشی در بین ورزشکاران به چشم می خورد همگی پشتیبان هم و نام کان ذن ریو را با تعصب و احترام یاد می کردیم و برای حفظ آبروی این ورزش جدید از هیچ فداکاری دریغ نمی کردیم.
بعد از گرفتن کمربند سبز در تدریس شاگردان جدید و گرفتن امتحان از آنها استادم را یاری می کردم و این کار تا آخرین روزی که در آکادمی کاراته بودم ادامه داشت.
شب های تمرین بعد از یک نرمش 20 دقیقه ای تمام تکنیک های کلاسیک را به طور ساکن و یا در حال حرکت تمرین می کردم تمام کاتاهایی را که یاد گرفته بودم یک و یا دوبار انجام می دادم در ساعات باقیمانده به تمرین کومیته و آخر شب هم نیم ساعتی به ورزش با وزنه می گذشت بعضی از شب ها قدرتی کار می کردیم.
برنامه آن عبارت بود از 50 عدد شنا روی سی کن ، 300 دراز و نشست برای تقویت عضلات شکم و کمر حداقل 300 بار نشستنی در حالت یک پا جمع و یک پا کشیده سنگین ترین آن اسکوات بود که بین 500 الی 1000 بار انجام می شد. هرگز حتی یک حرکت را جا نمی انداختم اگر خستگی زیادی هم احساس می کردم برای حفظ روحیه بچه های درجه پایین اصلا بروی خودم نمی آوردم. چند بار برای ارزیابی توانایی فیزیکی و روانیم بعد از تمرین 15 کیلومتر دویدم.
یکشب در سالن باشگاه گارد یک ایرانی که کمربند سیاه از امریکا گرفته بود به کلاس ما آمد همگی بچه ها با احترام به رنگ کمربند او که در ایران فقط با کمر سن سی وارسته دیده بودند می نگریستند، تمرین شروع شد.با شب های گذشته فرق داشت. گویا مساله امتحان تمریناتی که انجام داده بودیم پیش آمده بود بعد از نرمش و زدن تکنیک برای کومیته حاضر شدیم به خاطر تمرینات و کومیته های قبلی که در کلاس انجام داده بودیم ناخن انگشت پایم کنده شده و پایم باندپیچی بود. استاد برای مبارزه با مهمان کمربند سیاه و محک زدن کمربند سبزهای خودش برای او دنبال حریف می گشت نگاهش به من افتاد و بعد با باندپیچی پایم، دوباره بچشمانم نگریست دست بلند کرده اعلام آمادگی نمودم. کومیته با مهمان کمربند سیاه با شدت و کنترل کم شروع شد. چند ثانیه ای که گذشت یک ضربه ماواشی جودان با پای باندپیچی و مجروح به همه چیز خاتمه داد و خون و باند و حریف بر زمین افتاد، برق خوشحالی در چشمان سن سی درخشید. بچه ها در رختکن خوشحال بودند و این مسئولیت بیشتری برایم ایجاد می کرد.
***
شبی دیگر در سالن گارد یک استاد ژاپنی دان 4 با سه تن از شاگردان ایرانی و خصوصی اش به کلاس ما آمدند می خواستند سطح کار بچه ها را ارزیابی کنند بعد از انجام نرمش در حضور آنها کاتا رفتیم و تکنیک زدیم.استاد ژاپنی وقتی که کاتای «سان چین» می رفتم با دقت و از نزدیک زمان قطع و وصل تنفس مرا کنترل می کرد و هنگامی که ضربات سن سی را در حالت ذن تحمل کردم. گفتند با حیرت نگاه می کرد و این تمرینات را برای درجه ای که داشتیم بسیار سنگین می دانست. مانند شبهای دیگر تمرین، زمان کومیته فرا رسید با اینکه قرار قبلی برای اینکار داشتیم.شاگردانش را جمع و جور کرد و نگذاشت که با ما کومیته بروند.
***
گاهی افراد قوی و مزاحم برای مزاحمت و ارزیابی بچه ها به سر کلاس می آمدند و بچه ها همه با سربلندی در مقابل آنها از نام کاراته دفاع می کردند.آرام آرام تعدادی تماشاگر نیز در ساعات تمرین به کلاس می آمدند برای نشان دادن فنون رزمی و قدرت ضربات کاراته، نمایشی در سالن گارد برگزار شد، تعدادی ورزشکار مهمان خارجی نیز حضور داشتند. برنامه اجرا شده بسیار مورد توجه واقع شد.
چند ماه بعد نمایشی در وزارت خارجه با حضور وزیر وقت و تعدادی از میهمانان انجام شد به همراهی آقایان اتحاد و وقایع نگار با جدیت تمام در آن شرکت کردیم و برای نشان دادن ارزش رزمی این ورزش از هیچ کوششی فروگذار نکردیم.که سهم عظیمی در توسعه این ورزش در بین نیروهای مسلح و کارمندان وزارت خارجه داشت جریان این نمایش در تلویزیون آن روز بطور کامل پخش شد.
یک نمایش جمعی با موفقیت نیز در کاخ جوانان سابق آن روز در جاده شمیران انجام دادیم که باعث شد تعداد بیشتری از جوانان به کاراته روی آورند.
بعد از مدتی پس از یک دوره مسابقات داخلی به اتفاق آقای اتحاد در یک شب کمربند قهوه ای گرفتم.مثل همیشه به خاطر تمرینات مرتب کاتا در این قسمت اول شدم و امتیاز انجام دادن بهترین کاتا را تا آخرین روزی که در این ورزش انجام وظیفه می کردم حفظ کردم.
تا چند سال بعد کمربند قهوه ای دیگری به کسی داده نشد.
بعد از گرفتن کمربند قهوه ای نمایشی برای معرفی کاراته در قصر یخ واقع در خیابان ولی عصر به همراهی آقای اتحاد، آقای وقایع نگار و آقای مسعود اصلان به سرپرستی سن سی انجام دادیم و همگی در آن روز با خلوص تمام هر چه در توان داشتیم به نمایش گذاشتیم.
احساس می کردیم داریم رسمیت پیدا می کنیم.اما در کمال تعجب دوباره سالن تمرین ما را پس گرفتند و برایمان جایی نماند جز تمرین نوبتی در زیرزمین خانه پدری سن سی وارسته و تمرین خصوصی با دوستان در خانه یا در پارکهای اطراف تهران!
***
چند ماهی که گذشت با دوندگی های سن سی وارسته اجازه دادند در یک سالن بدون رختکن و دوش یک باشگاه ورزشی متعلق به ارتش در باغ شاه آنروز تمرین کنیم پس از مستقر شدن با زحمت و تمرین زیاد نمایش بزرگی تهیه دیدم و از میهمانان دعوت شد تا برای تماشا آن روز آمدند نمایش عبارت بود از کاتای دسته جمعی سن سان کاتای فردی و ایپون کومیته توسط خانم آذر که متاسفانه نام فامیل ایشان را به یاد ندارم و تنها کمربند رنگی خانم ها در آن روزگار بودند.کومیته ها با قدرت زیاد انجام شد که بتواند ارتشی یان را تحت تاثیر قرار دهد.شکستن اجسام توسط سن سی و انجام کاتای سان چین و تحمل ضرباتی که در حالت ذن انجام دادم برای بینندگان جالب توجه بود. موفقیت این برنامه صدمات بدنی را که در آن شب دیده بودیم از یادمان برد.
***
در نهم خرداد ماه سال 1349 بعد از گذراندن انتخابات در مراحل مختلف و انجام 10 کاتا برای اولین بار در ایران از دست سن سی وارسته کمربند سیاه گرفتم و آرزوی هر دو نفرمان برآورده شد. هنوز هم کاراته کای جدیدی کمربند قهوه ای نگرفته بود. چند ماه بعد از گرفتن کمربند سیاه زانوی پای چپم به شدت آسیب دیده به سختی راه می رفتم بعضی از دکترها می گفتند حتما باید عمل شود بعد از یک ماه استراحت کامل که به کلاس آمدم آقای اتحاد بدرجه ای که به حق شایسته آن بود نائل شده و کمربند سیاه گرفته بودند با خوشحالی به ایشان تبریک گفتم. مسئولیت ما دو نفر به خاطر حفظ احترام و حیثیت رزمی و اخلاقی کاراته بیشتر شد. در آن روز شبیه دو ستونی شدیم که سالن کاراته را حفظ و سن سی وارسته سقف و پناهگاهی بود بالای سرمان، به لطف خدا با معالجات پزشکی و فیزیوتراپی بعد از چند ماه بهبود یافتم. یکشب سفیر ژاپن در ایران به دعوت سن سی به کلاس آمد. نمایشی برای او و اطرافیان که گمان نمی کردند و باور نداشتند که کاراته در ایران و در چنین سطحی وجود داشته باشد برگزار کردیم.برنامه آنشب عبارت بود از کومیته های یک نفر با دو نفر که آقای اتحاد و من هر کدام با دو نفر با کمربند سبز انجام دادیم و انجام کاتای شین تو و سان چین که در انجام آن با تجربه و خبره شده بودم و بسیار مورد توجه واقع شد. سفیر ژاپن در موقع خداحافظی قول داد که برای بهبود این ورزش در ایران بما کمک کند که با رفتنش از کلاس همه چیز فراموش شد.لازم به تذکر است که در نمایشات هیچکدام از کاتاهایی که قرار بود به صورت انفرادی انجام شود را از قبل نمی دانستیم و هیچکدام از کومیته های انجام شده در نمایشات قراردادی نبود. این سنت پسندیده متاسفانه در زمستان 51 شکسته شد!!


چندی گذشت تعدادی از نیروهای کلاه سبز هم برای تمرین به باشگاه ما آمدند.ذکر چند خاطره از این زمان قابل توجه است آمدن جوانان ورزشکار ایرانی از خارج از کشور با درجات بالا در سبک های مختلف کاراته به عنوان مثال آقایان نصرتیان و مشفق که از شاگردان سابق سن سی وارسته واز علاقمندان واقعی به کاراته بودند و در خارج از ایران تغییر سبک داده و در مراجعه به ایران بعد از آمدن به کلاس و شرکت در جلسات تمرین ما کلاس مستقل با سبک «وادوریو» تشکیل دادند و آقای شریفی که پایه گذار سبک شوتوکان در ایران شد. همگی در عین دوستی با ما رقبایی شدند برای «کان ذن ریو».
***
کومیته با این افراد دیگر فقط دفاع از نام کاراته نبود بلکه دفاع از سبک «کان ذن ریو» نیز محسوب می شد. در تمام این مبارزات که برایمان در آن زمان بسیار مهم بود سرافراز بیرون آمدیم و نتیجه زحمات زیاد در تمرینات سنگین سالهای گذشته را به نمایش گذاشتیم.
در تمام مدتی که کاراته کار می کردم به شهادت همه آنهایی که در آن زمان حاضر بودند هرگز نه پشت به حریف کردم و نه حتی یک قدم از «تاتامی» بیرون گذاشتم.بعد از اثبات قدرت کومیته «کان ذن ریو»نسبت به سبک های دیگر آنروز سعی بسیار در دوستی بین سبک های مختلفی که ایجاد شده بود داشتم، به کلاسهایشان می رفتم و بعضی مواقع در جلسات تمرین آنها برای تفاهم بیشتر شرکت می کردم هنوز هم اعتقاد دارم که بین سبک های کاراته اختلاف اساسی وجود ندارد. هر کس با توجه به خصوصیات فیزیکی و روانی خود آزاد است در روش مورد علاقه خود به تمرین بپردازد هیچکس حق تعیین تکلیف برای دیگری را ندارد.این افراد هستند که می توانند به سبکی که کار     می کنند حیثیت و اعتبار ببخشند نه نام سبک و یا نام موسس آن!
***
روزی بعد از تمرین در «باشگاه ارتشی»مشاهده کردم جوان نسبتا ورزیده ای که ادعای مشت زنی داشت با سن سی مشغول مجادله است می گفت کاراته در فاصله نزدیک ارزش مبارزه ای زیادی ندارد! بعد از احترام در مقابل «سن سی» جوان مدعی را برای اثبات حرفش به مبارزه دعوت کردم.کلاس ساکت و همه به دور ما دو نفر حلقه زده بودند.نگاهی بمن کرد و گفت شما کفش بپا دارید و لگد کاراته در این حالت خطرناک است. کفش هایم را درآوردم و قول دادم از پاهایم استفاده نکنم. او نیز کتش را درآورد.باشگاه در سکوت سنگینی فرو رفته بود. کمی به دستها و پاهایش حرکت داد. به عادت همیشگی در هنگام مبارزه آرام و بدون حرکت مستقیم در چشمانش می نگریستم در حمله ای که شروع کرد یک ضربه مشت به صورتم نشست امان ندادم با یک «تی شو» چودان تعادلش را بر هم زدم دست راستش را با یک تنشو سریع که شگرد داشتم در اختیار گرفتم و با یک «اورای کن» و شوتو کار را خاتمه دادم در حالی که صورتش کبود و خونین بود دستها را بالا آورد. سکوت سالن شکسته شد و صدای بچه ها به گوش می‏رسید که با غرور بیشتری راجع به کاراته صحبت می کردند. بعد از آن شب یک مبارزه دوستانه با دستکش با یک مشت زن مطرح برگزار کردم او ضربات خود را به کار می برد، من تکنیک های دست خود را یک راند بیشتر طول نکشید. ناگفته نماند آشنایی من با حرکات و فنون مشت زنی در این مبارزات برایم بسیار با ارزش بود. «زوکی» حریفان را با دست می گرفتم!
***
بزودی سالن ورزشی را از ما پس گرفتند بعد از مدتی در سالنی در شمال همان مجموعه ورزشی مستقر شدیم اینجا یک رینگ و مقداری وزنه داشت ولی باز هم از رختکن و دوش خبری نبود!
به علت تمرینات شدید دچار کمر درد و زانو درد شدیدی شدم. چند ماهی نمی توانستم تکنیک های پا را اجرا کنم لازم به ذکر است که در مبارزات آنروز از پا خیلی استفاده می شد ماواشی و اوشی روگری ها از تکنیک های اصلی هر مبارزه بودند. خود را با شرایط جدید وفق داده بشدت به تمرین ضربات دست و تکنیک های آن پرداختم.شاید بعضی از شاگردان قدیم و استادان فعلی کاراته مبارزات مرا که تنها از دستهایم استفاده می کردم در مقابل یک نفر و گاهی 2 نفر که از تمامی تکنیک هایشان استفاده می کردند را بخاطر داشته باشند.بارها شده بود که در کومیته زوکی حریفان را با دست گرفته و ضربه متقابل زده بودم!دقایق بسیاری را به تمرین «ذاذن» می پرداختم.از تمرینهای دیگری که برای رسیدن به ذن انجام میدادم بغیر از کاتای سان چین، ایستادن روی یک داچی بمدت طولانی بود. زمانی رسید که می توانستم 15 دقیقه «کوکو تسو داچی» بایستم!
این تمرینات باعث شده بود که پاهایی مستحکم داشته باشم روی یک پا به حالت «نکواشی» یا «سوری اشی داچی» می ایستادم و از بچه ها می خواستم با قدرت از پایی که روی آن ایستاده بودم «اشی بارای»بگیرند.در این وضعیت مشکل، بخوبی تعادل خود را حفظ می کردم.
به او گفتم لباس کاراته بپوش و حرفت را ثابت کن!
شبی در سالن تمرین «باشگاه ارتشی» یک درجه دار جوان و ورزیده که شاهد تمرین بچه ها بود گفته بود. من در یک مبارزه واقعی می توانم اینها را شکست دهم، بچه ها برایم خبر آوردند وظیفه خود دانستم کذب این ادعا را که علت آن عدم گاهی درجه دار جوان بود ثابت کنم. به او گفتم لباس کاراته بپوش و حرفت را ثابت کن. گفت شما کمربند سیاه و مربی باشگاه هستید احترام شما واجب است.کمربند سیاهم را باز کرده و گوشه ای گذاشتم و گفتم دیگر کمربند سیاه و مربی باشگاه نیستم لباس کاراته یکی از بچه ها را پوشیده کمی نگرانی در صورتش مشاهده می شد. لحظه ای بعد گفت اگر یک سر نیزه یا کارد سنگری بدست داشته باشم آنوقت با هر کسی مبارزه می کنم.
سن سی حاضر بود و ساکت بما 2 نفر نگاه می کرد. گفتم کارد سنگری خود را بردار و مبارزه را شروع کن آنرا برداشت. لحظه ای بعد با تردید گفت این کار بنظرم صحیح نیست من سرنیزه را در جلد آهنی آن می گذارم آنوقت بدون هیچ تردید و ترحمی از آن استفاده خواهم کرد. گفتم میل توست هر طور می خواهی از آن استفاده کن، کلاس ساکت و بچه ها بدور ما جمع شده بودند مسئولیت بزرگی را قبول کرده بودم. مبارزه شروع شد.بعد از چند حرکت و جابجایی با «مای گری گدان» با قدرت تمام به میان پاهایش کوبیدم و یک تنشو سریع و یک شوتوگدان که پشت گردنش زدم سر نیزه داخل جلد آهنی را از دستش خارج کردم دستش را به علامت تسلیم بلند کرد تعظیم کوچکی کرده و از او فاصله گرفتم. کاپ محافظ قسم پایین بدنش را در اثر ضربه «تای گری» شکسته بود و انتهای رانهایش را خونین کرده بود.
این سومین کاپی بود که با مای گری در دفاع از حیثیت کاراته و یا کان ذن ریو در یک مبارزه عادلانه شکسته بودم.تماشای این مبارزه در تقویت روحیه بچه های کم سن آن روز حاضر در سالن موثر بود.
تشویق دیگران!
چد بار اتفاق افتاد که جوانی با استعداد به خاطر قبول نشدن در امتحان درجه و یا مسائلی دیگر از کاراته دلسرد شده و تمرینات را رها کند.حتما او را پیدا می کردم و به خانه می آوردم با او روی نقطه ضعف هایش کار می کردم یا ساعاتی در دوجو برای پیشرفت او وقت می گذاشتم تا در امتحان بعدی قبول و زحماتش بی نتیجه نماند به عنوان مثال می توان از مهدی شیرازی، یوسف شیرزاد و مسعود بحرینی نام برد که هر سه نفر موفق به دریافت کمربند سیاه شدند و آقای بحرینی اکنون با دان 4 در فرانسه کاراته کایی موفق و معتبر و دارای کلاس و شاگردان زیادی است.
هر تکنیکی که در مبارزه با موفقیت به کار می بردم و شگرد داشت را به هر مستعدی یاد می دادم و هرگز نکته ای را پنهان برای خود نگاه نداشتم.
***
خیلی از روزها زودتر از موعد مقرر در دوجو برای تمرین تکنیک ها روی ماکی وارا و کیسه حاضر می شدم ضربه زدن به ما کی وارا باعث دقت تکنیک قدرت ضربه و سختی محل تماس ضربه می شد بعد از مدتی با پا نیز می توانستم تکنیک ها را با قدرت روی ماکی وارا بنشانم برای سخت شدن ساعد و ساق و روی پا در موقع مبارزه در تمرین مرتب و منظم با ماکی وارا استفاده می کردم تاثیرات این تمرینات هنوز در استخوان های ساق پاهایم دیده می شود. بعد از تمرینات اگر فرصت بود قبل از آمدن شاگردان کف سالن را می شستم. اگر بی عدالتی مشاهده می کردم نمی توانستم دخالت نکنم. در حد امکان از دوستان و محل تمریناتشان دفاع و در سر کلاسشان برای جلوگیری از حوادث ناخوشایند حاضر می شدم. بطور طبیعی بسیاری از پیشکسوتان فعلی کاراته حداقل تا مرحله کمربند سبز و یا قهوه ای از شاگردانم بوده اند. اگر خواستند و صلاح داشتند خودشان عنوان خواهند کرد.
چندین استاد کره ای که اغلب ارتشی بودند در ایران «تکواندو» درس می دادند. کومیته دیدنی آقای اتحاد با یکی از آنها چون کومیته های دیگرش با ارتشیان آن روز به یاد ماندنی است.البته شنیدن شرح آن مبارزات از زبان خودشان جذاب تر است.
یک سرهنگ ارتش کره که به ایران آمده بود ادعا می کرد هر کمربند سیاه کاراته ای را به راحتی مغلوب خواهد کرد.آنقدر وقاحت نشان داد که گفت سن سی وارسته جرات ندارد که به دوجوی من بیاید.سن سی با من در میان گذاشتند! برای سرهنگ کره ای پیغام دادم که پس فردا بسرعت خواهم آمد!در روز تعیین شده بهمراه سن سی دونفره به باشگاهی که قرار مبارزه داشتیم و افراد زیادی از این موضوع باخبر بودند رفتم. گی پوشیده تمرکز کرده و برای مبارزه به سالن رفتم ولی او برای مبارزه حاضر نشده و باشگاه را ترک کرد.مبارزه انجام نشد ولی برای حیثیت کاراته این حادثه با ارزشی تلقی شد.
***
سن سی وارسته به دنبال تثبیت این ورزش مرتب فعالیت می کرد و هیچ فرصتی را برای تحقق هدفش از دست نمی داد. روزی بمن گفتند اجازه گرفته ام در یک جشن شرکت و ارزش رزمی کاراته را نشان دهیم عقیده داشتند که برای گسترش این ورزش موقعیت مناسبی است. از من پرسیدند آیا شما حاضری؟ با احترام گفتم هر طور که شما بفرمایید. زمستان سردی بود دونفری به باشگاه ارتشی رفتیم. حریفان با اندامهای درشت و نیرومند خود در وقت ورود ما را زیاد تحویل نگرفتند! در اطاق تاریک و سردی که در اختیار ما گذاشتند لباس کاراته پوشیدیم و با نرمش و شنای روی سایکن کمی خود را گرم کردیم. برنامه ارتشی ها شروع شد، همانطور که قبلا عرض کردم تعدادی از آنها در آن موقع به باشگاه ما برای یک دوره تعلیم چند ماهه می آمدند. افسری که گاهی به همراه آنان بود و به تماشا می ایستاد بعدا خود  را متخصص تکواندو و دیگر رشته های رزمی خواند و چند سال بعد که روزی برای امتحان ادعاهایش به باشگاه او رفتم او ترسان و رنگ پریده سالن مبازه را ترک و باعث نامیدی شاگردان جوان و بی خبرش شد!
یکی از مسئولین آن زمان برنامه ارتشیان را متوقف کرد و گفت:من در دوران خدمتم از این نمایشها زیاد دیده ام!دوست دارم بدانم و ببینم یک سرباز ایرانی وقتی تفنگ بدست ندارد یا فشنگش تمام شده است چه می کند!من یک رزم مردانه می خواهم با دست خالی آیا کسی قادر است انجام دهد؟!سن سی نگاهی بمن کرد با تعظیم کوچکی اعلام آمادگی کردم با پای برهنه در سرمای زمستان در روی زمین پوشیده از برف و یخ زده به میدان آمدیم.در هنگام کومیته هر چه در توان داشتیم نشان دادیم و فنون رزمی  زیادی را به نمایش گذاشتیم.مسئول وقت بعد از دقایقی بلند شد و دست زد و ابراز رضایت کرد.پرسید درچه شما چیست؟ وقتی گفتم ارتشی نیستم احساس کردم کمی افسرده شد به هر حال رزم آن روز و نمایش دسته جمعی قبلی در باشگاه ارتش باعث شد که ایشان سرپرستی آکادمی کاراته را به عهده بگیرند و بعد از صحبت با مقامات بالاتر و مسئولین ورزشی آن زمان دارای فدراسیون کاراته شدیم.آن روز تن من و سن سی پر از کبودی و دست و پایمان صدمات زیادی دیده بود ئ به علت تمرین در سرمای شدید آنفلوآنزا شدم و دو هفته ای نتوانستم در تمرینات حاضر شوم در موقع خروج از باشگاه آنها که در موقع ورود بسیار سرد و بی اعتنا بودند با احترام و تحسین ما را مشایعت کردند باید متذکر شوم در سالهای گذشته تمرین برای دفاع در مقابل چاقو و سرنیزه و مبارزه در حالت نشسته و خوابیده و یک نفر یا 2 نفر و فنون درگیری زیادی تمرین می شد. چون کاراته را یک جنگ بدون اسلحه می شناختند نه یک ورزش که برای برنده شدن در مسابقه تمرین شود و به محض دیدن یک قطره خون در صورت حریق، زننده ضربه بازنده اعلام شود!
نمایش کاراته با حضور سه هزار نفر
زمستان 51 در شروع کار فدراسیون کاراته، نمایش بزرگی در سالن 7 تیر امروز با تماشاچیانی در حدود سه هزار نفر برگزار شد برنامه آن روز عبارت بود از کومیته های یک نفر با دو نفر که توسط من و آقای اتحاد انجام شد کاتاهای دسته جمعی و انفرادی و ایپون کومیته خانم ها و ورزشکاران خردسال و شکستن اجسامی چون آجر و چوب توسط سن سی با تکنیک های کاراته در زمان انجام کاتای سان چین که طی سال ها برای انجام بهتر آن زحمات زیادی متحمل شده بودم به علت ضربات شدید زوکی سن سی به ناحیه شکم 2 دنده سمت چپم مو برداشت آن شب متوجه نشدم و در بقیه برنامه ها شرکت کردم از فردا درد شدید و طاقت فرسا شروع شده مدتها دنده هایم باندپیچی بود. در موقع شرکت در این نمایش من و آقای تحاد دان 2 کاراته بودیم و هنوز کمربند سیاه دیگری در سبک کان ذن ریو وجود نداشت. بغیر از ما 2 نفر سن سی افرادی که در این برنامه و نمایش بزرگ زحمت کشیده و شرکت داشتند عبارتند از:آقایان محمود آرین خو، حافظ نخجوان، پوربهرامی، علی آرین خو، خانم آذر و نوجوانی بنام بابک و نفرات سبک وادوریو بسرپرستی آقای نصرتیان.اگر احیانا نام افرادی از قلم افتاده است آن را به ضعف حافظه نویسنده پس از 38 سال که از آنروز گذشته ببخشید.
یک خاطره تلخ!
برای تیم کاراته امکان مسافرت به مسابقات پاریس فراهم شد.با وجود آمادگی جسمی و روحی به علت نداشتن کارت پایان خدمت نتوانستم پاسپورت بگیرم و همراه تیم باشم و این خاطره تلخی شد از آن زمان.
دفاع جانانه از کاراته!
یک روز برای بحث درباره مسائل کاراته به منزل سن سی رفتم جوانی از آشنایان ایشان که ادعا می کرد کمربند سیاه جودو است با سن سی درگیری لفظی نیمه شوخی و نیمه جدی راجع به ارزش رزمی جودو  و کاراته داشت.حاضر نبودم شاهد باشم کسی با استادم این گونه صحبت کند.رو به جوان مدعی کرده و گفتم بلند شو و ثابت کن.با غرور بلند شو و گفت:برای جلوگیری از صدمات احتمالی بهتر است کفشهایمان را درآوریم، قبول کردم. می دانستم که اجرای فنون جودو بیشتر با اهرم کردن لباس انجام می گیرد. لبه های شلوارم را تا زانو بالا زدم و پیراهنم را درآوردم اعتراض کرد و گفت چرا لباست را در می آوری گفتم من هر طور که می خواهم مبارزه می کنم و تو هم هر طور که مایلی مبارزه کن، سن سی ساکت و با کمی اضطراب من و اورا می نگریست مبارزه شروع شد.
چند ثانیه بعد حریف مدعی که مصدوم شده بود تقاضای قطع مبارزه را کرد رضایت سن سی و صدای خنده اش را بخوبی به یاد دارم.
***
سن سی کلاسی در قصر یخ سابق واقع در خیابان ولی عصر داشت روزی که به علت گرفتاری شخصی نمی توانست به کلاس برود به جای ایشان به قصر یخ رفتم.
جوان قوی هیکلی که مدتی ورزش رزمی کرده با شوخی های بیمزه و ژست های جاهلانه مزاحم کلاس بود.
بسراغش رفتم دستش را گرفته به وسط کلاس آوردم.طی یک مبارزه سریع پوچی هیکل درشتش را ثابت و از او رفع مزاحمت کردم.استخوان سینه اش به سختی آسیب دیده بود. هرگز قادر نبودم که ساکت بنشینم و کسی به کاراته و یا استاد آن و بچه های زحمتکش کمربند رنگی که بی هیچ توقعی برای اعتلای این ورزش زحمت می کشیدند توهین کند حتما دخالت می کردم هر چه در مقابل بچه های کلاس متواضع و مهربان و دلسوز بودم نسبت به آنها بدون گذشت و سختگیر می شدم این موضوع بدفعات ثابت شده و شرح تمامی این حوادث از حوصله خارج است.
سفر به ژاپن
سال 52 با 6 سال سابقه تمرینات فشرده حداقل هفته ای پنج جلسه و هر جلسه حدود 3.5 الی 4 ساعت با چند تن از دوستان عازم ژاپن شدم. دلم از ذوق ورزش در یک دوجوی ژاپنی می تپید در آن روزها ژاپن مظهر کاراته و قهرمانانش در هاله ای از ابهام قرار داشتند و در تعریف از تکنیک هایشان اغراق بسیار می شد.به محض ورود به هتل توسط راهنمای ژاپنی به انجمن ملی کمربند سیاه های ژاپن رفته و نام نویسی کردم قرار شد از فردا در جلسات تمرین حاضر شدم.
روز اول به زدن تکنیک و ایپون کومیته گذشت.با کمال تعجب یک ژاپنی جلوی من برای ایپون کومیته قرار داشت به قصد آسیب رساندن بمن بیشتر ضربات را به جای جودان به چودان و به جای چودان با قدرت به جودان می زد این عمل غیر ورزشی از دید سن سی کلاس دور نماند و به او تذکر داد.در صدد تلافی برنیامدم زیرا اکثر ضرباتم به ناحیه اعلام شده می خورد و او نمی توانست «او که» کند آنروز تمام شد. برایم ارضا کننده نبود می خواستم مبارزه کنم و کنجکاوی خود را ارضا نموده و خود را محک بزنم نامه ای بزبان ژاپنی توسط یکی از کارکنان هتل که دان 3 گوجو بود نوشتم و در آن نامه خواسته بودم که با من مبارزه کنند تا تجربیات خود را به کشورم ببرم در ایران هنوز فقط یک کلاس کاراته در خیابان تخت طاووس آنروز بنام آکادمی کاراته وجود داشت.
مرد ژاپنی گفت: برای سلامت تو نگرانم!
مرد ژاپنی که این نامه را نوشت گفت باید دیوانه باشی که این نامه را به یک دوجوی ژاپنی ببری و تقاضای مبارزه کنی برای سلامت تو نگرانم.فردا با دوست ایرانیم به دوجو رفتیم.تمرین مانند روزهای قبل به سرپرستی استادی که دان 6 کاراته و دان 6 جودو داشت و ژاپنی ها او را بهترین مبارز جهان می شناختند شروع شد جوانی درشت استخوان و سنگین وزن بود با سری کاملا از ته تراشیده که در بیرون از دوجو لباسی سراپا مشگی می پوشید.می گفتند به خاطر عقایدی که دارد در مسابقات شرکت نمی کند ولی قادر است دو کمربند سیاه کاراته را در آن واحد مغلوب کند من این موضوع را روز دیگر در انتهای تمرینات دیدم و از قدرت و سرعتی که در انجام فنون کاراته و جودو در مبارزه با 2 کمربند سیاه داشت حیرت کردم.
تمرینات شروع شد در انتهای کار عادت داشتند بکمک هم کف سالن را که از چوب بود یا دقت تمیز کنند مانند آنها در این کار شرکت کردم.
گرفتن دوش در انتهای تمرین اجباری بود پس از آن نامه ای را که کارمند هتل محل اقامتم از قول من نوشته بود به رئیس باشگاه دادم او مردی بود مسن با قدی متوسط که دان 7 شوتوکان بود بر خلاف انتظارم از عصبانیت قرمز شده همه را صدا کرد و گفت برا ی کومیته حاضر شوید با ادب گفتم الان خسته هستم باشد برای فردا با عصبانیت و لحن بسیار جدی گفت اکنون، همین حالا.
دوباره لباس پوشیدم در مقابلم چند کمربند سیاه ژاپنی صف کشیده بودند چند خارجی دیگر نیز برای تمرین به این مرکز کاراته می آمدند که کاری جز تملق و اطاعت محض کاراته کاهای ژاپنی نداشتند.
با ریشخند مرا نگاه می کردند به صورت دوست ایرانیم نگاه کرد.رنگ پریده و بسیار مضطرب بود.به گوشه دوجو رفتم رو به دیوار نشسته و به عادت همیشگی قبل از مبارزه دقیقه ای تمرکز کردم، بعد پیشانیم را به زمین گذاشتم گفتم خدایا کمکم کن از آبروی کاراته ایران که ناشناخته بود دفاع کنم.با خدای خود عهد کردم اگر در این مبارزات بمیرم یکقدم عقب نخواهم گذاشت.
تمام حاضرین در دوجود دور تاتامی دایره وایر ایستاده بودند، ورزشکاران رشته های دیگر نیز برای تماشا به طبقه بالا که دوجو در آن قرار داشت آمده بودند غریبه ای بودم در یک کشور خارجی و به شدت احساس تنهایی می کردم زیر لب آهسته دعا کردم وارد تاتامی شده تعظیم کرده وایستادم.
یک دان 2 ژاپنی به میدان آمد.تمرینات او را دیده بودم متخصص مای گری وزوکی بود. می دانستم هر دو تکنیک را بدون کنترل خواهد زد! با یک مای گری سریع و کیای بلند حمله کرد. «بارای» کرده دستش را گرفتم با «آشی بارای» او را به زمین زدم و «سی کن گدان»را در حالت ایستاده روی صورتش کنترل کردم.بلند شد با عصبانیت دوباره حمله کرد با یک «اوشی روگری که اگه» متقابل او را میخکوب کردم. سن سی باشگاه که قبلا تعریف او را کردم کومیته را قطع و یک کمربند سیاه دان 2 دیگر را به میدان فرستاد.همان ژاپنی که در تمرینات ایپون کومیته روز اول با ضربات غیر قانونی او آشنا بودم. قد کوتاهی داشت آرنجش را برای دفاع از ماواشی جودان که آنروزها زیاد در ایران استفاده میشد و در تمرینات من دیده بود جلوی صورتش گرفت.قبلا گفته بودم که با قسمت روی پا و ساق پا و ساعد با ماکی وارا زیاد کار کرده بودم  و در این سه ناحیه در موقع تصادم و یا دفاع حریفان احساس درد نمی کردم. با شروع مبارزه با «ماواشی» پای مخالف محکم بروی آرنجش کوبیدم یک دور چرخید و پشتش بمن شد با شوتو محکم به آن ضربه زدم.تعادلش را از دست داد و بزمین افتاد.آرنجش را گرفته و نشسته بود گویا از ناحیه آرنج و استخوان بازو صدمه زیادی دیده بود. صدا از کسی در نمی آمد جز دوست ایرانی که آهسته گفت آفرین این دو نفر کمربند سیاه ژاپنی از لحاظ مبارزه هیچکدام بهتر از قهوه ای سبزهای خوبی که آنروز در ایران داشتیم نبودند.ولی تنها مبارزه کردن در یک دوجوی غریبه ژاپنی در آن زمان حرف دیگریست.
یک دان 3 بلند قامت ورزیده که ساعاتی هم در آن باشگاه تدریس می کرد وارد تاتامی شد یک لحظه چهره دوستان هم باشگاهی و سن سی بنظرم آمد.زیر لب دعایی خوانده و این کومیته را با احتیاط بیشتری نسبت به دو کومیته قبلی شروع کردم. بعد از نمایش یک ماواشی با پای راست با همان پا اولین مای گری را در موقع حمله متقابل حریف روی بدنش نشاندم. ناباوری را در چشمانش خواندم.در هنگام جابجایی به تماشاچیانی که در دور تاتامی حلقه وار ایستاده بودند برخورد کردم. برگشتم خواهش کنم کمی عقب بایستند، حریف ژاپنی با تمام قدرت با «ماواشی جودان»در حالیکه رویم به سمت تماشاچیان بود به صورتم کوبید و یک ماواشی با قدرت روی سرم زد!خون از دهان و بینی ام جاری شد زیر لب بالایم کاملا  دریده شد و قطعه ای کوچک از دندان جلویی ام را در دهان احساس کردم.سن سی ژاپنی باشگاه دخالت کرد و خواستار توقف مبارزه شد.می خواست مبارزه را قطع کند، نپذیرفتم.قطعه دندان را تف کرده، خون دهانم را با دست پاک کرده و دست خون آلودم را به صورتم کشیدم و اعلام آمادگی کردم.احساس می کردم تمام دوستان کاراته کای ایرانیم دارند. این مبارزه را نگاه می کنند!حریف ژاپنی به خیال آنکه گیج شده ام بی محابا حمله کرد در این اثنا با یک «مای گری» متقابل و همزمان با حمله اش تعادل خود را از دست داد. با کیای بلند و «ماواشی جودان» های پی در پی از دو طرف تا جایی که نفس داشتم او را کوبیدم. کاری به این نداشتم که کدام ضربه دفاع شده و یا کدام ضربه دفاع نشده، حتی «یا مه» های داور کومیته را هم نمی شنیدم.حریف ژاپنی هم کوتاه بیا نبود.ضربات بدون کنترل و همراه با درگیری رد و بدل می شد.در برخوردهایی که داشتیم لباس هر دو نفر خونی شده بود. لازم به ذکر است که آنروزها کومیته ها با دست خالی وبدون دستکش انجام می شد.به هر حال مبارزه ادامه داشت.با «ماواشی» محکم به رانها و پشت زانوهایش می کوبیدم تا پاهایش را از کار بیاندازم.اثر درد در چهره اش نمایان و از سرعت پاهایش کاسته شده بود. او می خواست مرا از دور با تکنیک پاهای بلندش مغلوب کند و من در پی نزدیک شدن و زدن ضربات دست که شگرد داشتم، بودم برای آنکه نتواند از پاهای بلندش بخوبی استفاده کند نمی گذاشتم فاصله اش با من زیاد شود به محض لگد زدن او به جای آنکه در موقع دفاع بطور طبیعی عقب نشینی کنم جلو می رفتم و با این کار ضرباتش بلوکه می شد و درگیری و تصادم بیشتری بودجود می آمد چند «زوکی چودان»محکم و با صدا به تنش چسبید البته ضرباتی نیز متقابلا دریافت کردم ولی آنچه که او را عصبانی می کرد گرفتن سریع دستانش از طرف من بود که او را از کار می انداخت و فرصت خوبی برای زدن هیت سویی برایم بودجود می آورد.
دان هفت مسنی که رئیس باشگاه بود در حالیکه حریف را در گوشه «دوجو» غافلگیر کرده بودم و جز چشمان حریفم چیزی را نمی دیدم و هیچ صدایی را نمی شنیدم با حرکت دست دخالت کرد و مبارزه قطع شد.آنوقت همهمه تماشاچیان بدون آنکه تشخیص بدهم چه می گویند آغاز شد دوست ایرانیم بعدا گفت که معدودی از آنها از «ماواشی» های ناجوانمردانه حریف ژاپنی در هنگامی که آماده مبارزه بودم انتقاد می کردند و آنطور که گفته بودند مبارز خشنی بود که از این کارها زیاد کرده و کسی در «دوجو» دل خوشی از او نداشت. یک چشم تقریبا بسته شده بود و پلک هایم سنگینی می کرد در هوای شرجی توکیو که بدان عادت نداشتم از سروپایم عرق می ریخت و لباسم کاملا از عرق خیس شده بود، درد شدیدی در استخوان زانوی پای چپم احساس می کردم. قهرمان جودو و کاراته دان 6 ژاپنی که آنروز مسئول کلاس بود با لبخند به طرف من آمد دستش را با مهربانی روی شانه ام گذاشت و سئوال کرد مبارزه کافیست؟ گفتم تا هر وقت لازم باشد خواهم جنگید! جوانی که دان 4 و قهرمان کاتای ژاپن در آن سال شده بود و بر خلاف ژاپنی های دیگر سبیل داشت با روحیه ای ورزشی و رفتاری جوانمردانه وارد تاتامی شد و با زدن چند تکنیک آرام و لبخندی که به لب داشت به من فهماند که این واقعا یک تماس ورزشی است. عصبانیت من فروکش کرده بود در هنگام مبارزه استاد کلاس با لبخند و حرکت سر چند بار مرا تشویق کرد کومیته خوبی بود که بعد از سه دقیقه با برتری نسبت به حریف ژاپنی خاتمه یافت.
استاد کلاس به من گفت تو روحیه کاراته و جسمی آماده داری اگر 2 سال در ژاپن بمانی و ایراد تکنیک هایت گرفته شود کاراته کای خیلی خوبی خواهی شد از شدت خستگی و صدمات وارده به سختی لباس پوشیدم.از کلاس بیرون آمدیم. ژاپنی هایی که روز اول مرا تحویل نمی گرفتند من و دوستم را به شام دعوت کردند و برای خرید وسایل کاراته راهنمای ما شدند و از ایران پرسیدند از جمله اینکه چند سال است کاراته به آنجا آمده؟ چند کلاس وجود دارد؟ تعداد کمربند سیاه ها چند نفر است؟ استادتان چه درجه ای دارد و سبکی که کار می کنند چیست؟ دوستم به عنوان مترجم برای آندسته از ژاپنی هایی که انگلیسی بلد بودند جواب های مرا ترجمه کرد.تنی بسیار کوفته داشتم.زخمهای دهان و صورتم را پانسمان کردم به خاط پاره‏گی عمیق لب بالا نمی توانستم غذا بخورم.نیم ساعتی در وان آب گرم خوابیدم تا کمی درد دست ها و پاهایم تسکین پیدا کند.قسمت های صدمه دیده بدنم را با مقدار زیادی پماد مسکن ماساژ دادم و روز بعد اصلا از هتل خارج نشدم و استراحت کردم. می خواستم حتما در جلسه آینده کلاس حاضر شوم.جلسه بعد اداره کلاس را «کانازاوا» قهرمان سرشناس جهان که در ژاپن بسیار مورد احترام و رفتاری بسیار متواضعانه داشت عهده دار بود جریان جلسه قبل را به طور خلاصه برایش گفتند. وقتی فهمید از ایران می آیم گفت سال گذشته ایران بوده و به یک ایرانی که قهرمان سابق کشتی المپیک بوده کمربند سیاه داده است متوجه شدم که مقصودش آقای صنعتکاران قهرمان ارزشمند کشتی ایران و جهان است.با خوشرویی تمام تکنیک هایم را چک کرد و ایرادهایم را گفت. تمرین شروع شد، بعد از تمرین در دو صف برای کومیته ها با یک ایپون تمام می شد ایستادیم و به همراه دیگرانی که برنده شده بودند برای کومیته مجدد دور تاتامی جمع شدیم آنروز به غیر از کومیته دور اول چهار کومیته به صورت برنده به جا انجام دادم که در سه تای آنها پیروز شدم 2 تای آن در مقابل 2 اروپایی کمربند سیاه که در ژاپن بودند برگزار شد.ناگفته نماند حریف دان 3 جلسه گذشته به علت آسیب دیدگی پاهایش در این کومیته شرکت نکرد!جزئیات روش تمام تمریناتی که در این جلسات انجام شده بود را با دقت تا نیمه های شب در هتل محل اقامتم نوشتم دوست داشتم که روش این تمرینات را در اختیار دوستان ایرانیم و بچه های باشگاه خودمان قرار دهم و این خدمت ناچیز را وظیفه خود می دانستم.
دو سال بعد که آقای نصرتیان به همان دوجو در توکیو رفته بود در بازگشت به نقل از ژآپنی ها به من گفت که تو را به یاد داشتند و از روحیه ات در مبارزه هایی که انجام داده بودی تعریف می کردند.
بعد از مدتی به خاطر مسائلی که با روحیه ام سازگار نبود از رفتن به کلاس خودداری کردم با این کار می خواستم اعتراض خود را به کم رنگ شدن ارزش هایی که با گسترش کاراته پیش آمده بود اعلام کنم اما صدایم به جایی نرسید!
بعد از مدتی به خاطر مسائلی که با روحیه ام سازگار نبود از رفتن به کلاس خودداری کردم با این کار می خواستم اعتراض خود را به کم رنگ شدن ارزش هایی که با گسترش کاراته پیش آمده بود اعلام کنم اما صدایم به جایی نرسید!
با چند تن از شاگردان خصوصی ام (آقایان مسعود بحرینی، حافظ نخجوان، مهدی شیرازی)در ساعتهایی که آقای اتحاد در آکادمی کلاس داشتند در گوشه ای به تمرینات خود ادامه می دادم و براساس آنچه از تمرینات ژاپن یادداشت کرده بودم با این چند نفر کار می کردم اجرای این تمرینات صحیح در کنار تمرینات گذشته برای هر چهار نفرمان بسیار مفید و با ارزش بود مانند گذشته در هر جلسه تمام کاتاهایی را که بلد بودم تمرین می کردم. بعد از یک سال تمرین خصوصی و دور از جنجال های کاراته، کار هر چهار نفرمان ارتقا یافته بود. گاهی دوستانی مانند آقایان اسلامی و شیرزاد به همراه تعداد کمی از بچه های سبک های دیگر چون شهرام معصومی که تازه کار بود در تمرینات خصوصی ما شرکت می کردند. در این روزها با جوان تازه کار وبا استعدادی آشنا شدم به نام مرتضی البرزی که بعدا از قهرمانان به نام و بحق این ورزش شد و اکنون در امریکا به تدریس کاراته مشغول است.
برای توسعه کار سالنی در مدرسه مکتب نوبخت واقع در خیابان کریم خان اجاره کردم دو کلاس برای خودم ویک کلاس برای حافظ نخجوان که تکنیک‏‏های کوبنده پاهایش را بچه های قدیمی بیاد دارند و تازه به او کمربند سیاه داده بودم که مورد تایید سن سی وارسته بود دائر کردم در کنار تمرینات گذشته روش تمرینات کلاس کازاناوا را در این کلاس پیاده کردم. به خاطر ارزش مبارزه ای  بوکس که تعدادی مسابقات آن را در تایلند دیده و یادداشت برداشته بودم برای اولین بار در ایران کومیته هایی با دستکش بوکس و کلاه محافظ سر در ساعات آخر تمرین بین بچه ها وخودم انجام می دادیم که با ایپون و وازاری قطع نمی شد. خاطرات زیادی از این نبردهای واقعی وجود دارد که به خاطر طولانی نشدن مطالب از ذکر آنها خودداری می کنم، این تمرینات تاثیرات عظیمی در روحیه شاگردانم داشت و اغلبشان از کمتر مبارزه ای واهمه نداشتند. دوستانی که در آن زمان برای دیدار از آکادمی کاراته به آنجا می آمدند تمرینات منظم و مبارزات سنگینی را که انجام می‏شد به خاطر دارند. همیشه شاگردانم را نصیحت می کردم که این ورزش مانند بسیاری از ورزش های دیگر به خاطر سلامتی و یا جنبه های تفریحی انجام نمی شود.
هدف ساختن انسان ویژه ای است با خصوصیات جوانمردانه بطوری که مردم باید شمار را تکیه گاه خود بدانند نه در مقابل خویش چرا که بزودی قدرت و سرعت جوانی از بین خواهد رفت و این روح شماست که ارزش دارد و باید در مراقبت و مواظبت آن بکوشید.
روزی سن سی وارسته به کلاسم آمدند با احترام از او استقبال کردیم و هر چه در توان داشتیم از کاتا  و کومیته و روش های جدید تمرین به نمایش گذاشتیم سن سی بعد از پایان زمان تمرین گفتند مدتهاست درجه ای نگرفته ای از زمان دان 2 تو 4 سال می گذرد یک روز به باشگاه بیا تا دان 3 تو را امضا کنم و دیپلم آن را که حاضر است ارایه دهم، احتیاج به امتحان و هیچ مساله دیگری نیست آنچه را که دیدم کافیست.
مدتی گذشت حاضر نشدم بخاطر گرفتن درجه در اعتراض برای به خطر افتادن ارزش هایی که برایم مهم بود صرنظر کنم!
چند ماه بعد تیم ایران می خواست با بودجه ای که در اختیار داشت به سوئد سفر کند سن سی از من دعوت کردند ودر گفت و گویی که داشتیم گفتند.مرتضی جای تو در «دوجو»خالی است وجود تو برایم پشت گرمی است قول می دهم که اگر به دوجو بیایی مسئولیت انتخاب تیم ملی را به تو واگذار می کنم، هر کس را که می خواهی انتخاب و هر فردی را که صالح نمی دانی کلاسش را تعطیل کنید.آنروزها چند کلاس جدید در روزهای مختلف در محل آکادمی کاراته تشکیل می شد.
این پیشنهاد را عادلانه ندانسته و نپذیرفتم اصولی که بدان اعتقاد داشتم برایم مهمتر از امتیازات احتمالی بود.در مقابل عرض کردم اگر با بودجه و امکاناتی که در اختیار دارید باشگاهی در جنوب شهر تهران که جوانان مستعدی دارد افتتاح کنند حاضرم هفته ای سه روز در آنجا بدون هیچ چشم داشتی و بطور مجانی کاراته درس بدهم پیشنهادم با سکوت برگزار شد. بعد از یکسال کلاس کوچک و پر خاطره و دوست داشتنی ام را به دلائل نامعلومی تعطیل کردند تعدادی از شاگردانم به خاطر این بی عدالتی گریستند، دوباره تنها ماندم و تمریناتم را در منزل ادامه دادم.سال 54 به سمت مربی کاراته دانشگاه تهران منصوب شدم شاگردان کلاس مکتب نوبخت را به آنجا بردم و تمرینات گذشته با انضباط و شدت بیشتری ادامه یافت مهدی عرف که تازه کمربند سیاه گرفته بود و جوانی با استعداد بود بعد از دیدن چند جلسه تمرین بچه ها در دانشگاه به جمع ما پیوست نفرات خوبی در این کلاس رشد کرده و کمربند سیاه گرفتند تا آنجا که حافظه‏ام بعد از گذشت 35 سال یاری می کند، عبارتند از حسن عباسی، مصطفی حسینی، کیکاووس فروردین، ساسان نوآذین و نادر حجتی همگی با اعتقاد به مسئولیتی که پذیرفته بودند در کنار حافظ نخجوان، مسعود بحرینی و مهدی عرب بطور منظم و مخلصانه تمرینات را چه به صورت کاراته کلاسیک و چه بصورت رزمی با دستکش و بدون کنترل ادامه می دادند.
مدتی بعد در مسابقاتی که تیم های مختلف در آن شرکت کرده بودند و لازم به تذکر است که این مسابقات بدون در نظر گرفتن وزن و بدون دستکش انجام می شد شرکت کردیم تیم دانشگاه تهران که سرپرستی اش را بر عهده داشتم با تیم ملی ایران که به تازگی با موفقیت از مسابقات بردن مرزی آمده بود به سرپرستی سن سی وارسته روبروی هم قرار گرفتند باوجود داوری قابل انتقاد مساوی شدیم.افراد تیم ملی همگی از دوستان عزیزم و برایم بسیار مورد احترام بودند و هرگز در هیچ موقعیتی خواستار شکست هیچ یک از ایشان نبودم موردی که باعث خوشحالیم شد.اثبات ارزش تمرینات منظم و صحیحی بود که می توانست فاصله شاگردان را با درجه و تجربه حریفان پر کند.
به علت صدمات و ضرب دیدگی هایی که تمرینات سنگین کلاس مکتب نوبخت و دانشگاه تهران باعث شده بود و خستگی از ناملایمات بسیار، تعلیم دانشگاه را رها کردم و مسئولیت آن را به مسعود بحرینی که دو سالی بود به او کمربند سیاه داده بودم و لیاقتش را در مسابقات وکومیته های متعدد نشان داده و جوانی بود شجاع وعاشق کاراته بود و مصطفی حسینی که کاراته کایی شریف وبا تقوایی بود سپردم و بالاخره یک روز در تابستان 57 در مقابل چشمان متاثر و ناباور شاگردانم زمین تاتامی را بوسیده و همه چیز را کنار گذاشتم!                                                   
پس از 11 سال درحالی که طی سه سال و نیم دان دو گرفته بودم و هرگز از تمرین کردن و تعلیم شاگردان و خدمت به کاراته و دفاع از حیثیت آن شانه خالی نکرده بودم با خاطری آزرده و جانی آسوده با همان درجه صحنه را برای همیشه ترک کردم.
دیگر به هیچ «دوجو»یی نرفتم و لباس کاراته نپوشیدم تا 18 سال بعد که پسرم طاهر را برای تعلیم گرفتن به کلاس آقای جمشید سلیمی بردم و او با رویی خوش و رفتاری جوانمردانه از ما استقبال کرد و یکبار هم به کلاس پهلوان دوست داشتنی و غیرتمند کاراته ایران برادر عزیزم آقای محمود آرین خو رفتم که با گرمی از من استقبال و مثل همیشه با محبت هایش مرا شرمسار ساخت.
در سال های بعد از 52 با کان ذن ریو همکاری نکردم ولی هیچکس با هیچ وعده ای نتوانست مرا وادار به تغییر سبک و ایستادگی در مقابل دوستان عزیزم که به کان ذن ریو وفادار بودند قرار دهد.
هیچ گلدان، مدال و یادبودی ندارم جز یک ساک  کهنه که در آن یک «لباس كاراته» قدیمی؛ یک کمربند سیاه رنگ و رورفته و یک طناب و یک لثه محافظ دندان ویک حوله قدیمی و یک سربند در آن نگهداری می شود.

منبع زندگینامه: http://morce.blogfa.com/post/42

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]

اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 10
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 1
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 5
  • بازدید امروز : 24
  • باردید دیروز : 2
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 33
  • بازدید ماه : 104
  • بازدید سال : 736
  • بازدید کلی : 1,725